|
تا کدوم ســـــــتاره دنبــــــــال تو باشم # تا کجا بی خبـــر از حال تــــــو باشم.... |
ولنتاین امشب داشتم كارت پستالاي ولنتاين و تبريكاي به مناسبت اين روز رو نگاه مي كردم و مي خوندم كه يهو دلم گرفت گوله هاي اشك از گونه هام افتاد پايين اينقد بيقرار شدم كه تصميم گرفتم حرفام و يه جا بنويسم بهتر از كامپيوتر پيدا نكردم نوشتم و اشك ريختم اونقد كه شايد آروم شم ولي نشدم تازه فهميدم كه اينطوري هم نمي تونم آروم شم ياد اون روزا افتادم روزايي كه تو بودي و من به عشق تو بودم. بودم و روزا ميگذشت ولي اي كاش نمي گذشت كاش تو همون روزا مي مونديم كاش زمان متوقف مي شد و بوديم ولي نشد، نشد كه تو باشي و من رفتي، رفتي و تو تنهاترين تنهاييم تنهام گذاشتي شايد اگه مي دونستي اگه مي دونستي اينقد دوست دارم هيچوقت... عمري با غم عشقت نشستم مي دوني فردا چه روزيه ؟ نه نمي دوني شايدم بدوني فردا ... فردا... فردا... ولنتاين عشقم كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند . ولنتــــــــــاين مباركـــــــــــــــــــــــ روزاي قشنگي بود ولي حالا چي اون روزا هر وقت دلمون واسه هم تنگ ميشد همديگه رو مي ديديم ولي الان اگه دلم واست تنگ شه من بايد بيام پيشت نمي دونم توأم دلت تنگ ميشه؟
به تو پيوستم واز خود گسستم
وليكن سرنوشتم اين سه حرف بود
تورا دیدم . پرستيدم . شكستم
+ دل نوشته درپنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:35 M باران M باران |
| ||||||