|
تا کدوم ســـــــتاره دنبــــــــال تو باشم # تا کجا بی خبـــر از حال تــــــو باشم.... |
چگونه فراموشت كنم تو را كه از خرابه هاي بي كسي به قصر سپيد عشق هدايتم كردي. آهو بره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي و براي اشكهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي. چگونه فراموشت كنم تو را كه سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و تپش قلبت را حس مي كردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي كردم كه خدايا پس كي او را خواهم يافت؟ چگونه فراموشت كنم تو را كه همزمان با تولدت در قلبم، همه را فراموش كردم. برايم همه اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند. دستم را به تو ميدهم، قلبم را به تو مي دهم، فكرم را نيز به تو ميدهم، بازوانم را به تومي بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هايم كه نپرس. ديگر براي من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند. چگونه فراموشت كنم تو را كه قلم سبزم را به تو هديه كردم كه حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشند. پيشترها سبز را نمي شناختم. بهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد كه به ياد تو هميشه سبز بنويسم. دلت را به من بده. فكرت را به من بده. سرت را روي شانه هايم بگذار. بيا عطر كلماتمان را ميان هم تقسيم كنيم...
+ دل نوشته دردوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:15 M باران M باران |
| ||||||